بالا
ورود به حساب کاربری
ثبت نام کنید
ارسال این مطلب برای دوستان

معرفی، نقد و بررسی فیلم «گاو» / کاری از انجمن فیلم طرفداری

منبع : طرفداری
تعداد نظرات کاربران : ۰ نظر
تاریخ انتشار : سه شنبه 5 اسفند 1404 | 17:40

معرفی فیلم گاو

فیلم «گاو» ساختهٔ داریوش مهرجویی، محصول سال ۱۳۴۸ و یکی از مهم‌ترین آثار موج نوی سینمای ایران است. فیلمنامهٔ این اثر را مهرجویی به همراه غلامحسین ساعدی بر پایهٔ داستان کوتاه «گاو» از مجموعهٔ «عزاداران بَیل» نوشتهٔ ساعدی به رشتهٔ تحریر درآورده‌اند. داستان در روستایی دورافتاده و محروم می‌گذرد و مش حسن (با بازی ماندگار عزت‌الله انتظامی)، مرد روستایی را روایت می‌کند که همه‌ی دارایی و امید زندگی‌اش به یک گاو بسته است. او چنان به این حیوان دلبسته است که گاو برایش فراتر از یک وسیلهٔ امرار معاش، به بخشی از هویتش تبدیل شده و اهالی روستا نیز از شیر این گاو بهره‌مند می‌شوند.

فیلم‌برداری «گاو» در روستای بویینک از توابع شهرستان قزوین انجام شده است. این فیلم در بدو تولید با مخالفت‌هایی روبه‌رو شد و به مدت حدود یک سال و نیم توقیف بود، اما سرانجام با قاچاق یک نسخه از آن به اروپا، در جشنوارهٔ بین‌المللی فیلم ونیز (۱۹۷۱) به نمایش درآمد و با استقبال بی‌نظیری مواجه شد. «گاو» موفق به دریافت جایزهٔ معتبر فیپرشی (فدراسیون بین‌المللی منتقدان فیلم) از این جشنواره گردید. این موفقیت بین‌المللی، سرآغاز شناساندن سینمای ایران به جهان بود و فیلم بعدها در جشنواره‌های دیگری همچون کن و برلین نیز به نمایش درآمد و جوایزی کسب کرد. این فیلم همچنین در چندین دوره از نظرسنجی‌های معتبر منتقدان، به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران انتخاب شده است.

این فیلم با پیشنهاد مـاکان دیده شد. 

فیلم گاو و کاورهایش


فیلم‌های قبلی بررسی‌شده در انجمن فیلم طرفداری:
  • معرفی، نقد و بررسی فیلم «نیویورک، جزء به کل»
  • معرفی، نقد و بررسی فیلم «درمان»

نقد نفرات گروه انجمن فیلم طرفداری در مورد فیلم گاو

نقدها دارای اسپویل هستن

سرگی یسنین

شاید بتوانیم بگوییم که این فیلم مهم‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران است. گفتم “مهمترین” و نه ” بهترین”. فرق است بین مهم بودن و خوب بودن. مهم بودن گاو از آن جهت است که در دوره‌ای ساخته شده که افراد بی‌تجربه و بی‌دانش در سینمای ایران مشغول ساختن فیلم‌های مبتذل، معروف به ” فیلم‌فارسی” بودند. مهمترین کاری که مهرجویی می‌کند این است که بازیگران خوب تئاتر آن دوره را وارد فضای سینما می‌کند؛ افرادی مثل عزت‌الله انتظامی، علی نصیریان، پرویز فنی‌زاده و… که هر کدام در سالهای بعد از بزرگان بازیگری ایران شدند. تئاتر ایران در دهه ۴۰ واقعا شکوفا و به استاندارهای جهانی نزدیک شده‌بود. من به نظرم تئاتر ایران در آن دوره خیلی جلوتر از سینمای ایران است. هنرمندان تئاتر ما واقعا در سالن سنگلج آثار خوبی را به نمایش می‌گذاشتند. همچنین جوانان تازه‌کار دانشجو در دانشگاه تهران آثار خوب و جسورانه‌ای از خود ارائه می‌دادند. یکی از عوامل این شکوفایی نویسندگانی مثل غلامحسین ساعدی _ گوهر مراد_ بودند. غلامحسین ساعدی یکی از کسانی بود که در آن دوره به تضادهای سنت و مدرنیته _ شهر و روستا _ توجه ویژه‌ای داشت. او یکی از برجسته‌ترین نویسندگان ایرانی در دهه ۴۰ بود. کار کردن با او قطعاً باید افتخار بزرگی برای مهرجویی تازه‌کار و گمنام بوده باشد.
فیلمنامه از معروف‌ترین اثر ساعدی _ عزاداران بَیَل _ اقتباس شده است. فیلمنامه را مهرجویی به همراه ساعدی نوشت. متاسفانه باید بگویم فیلمنامه اصلاً خوب نیست.
ساختن گاو بدون ساختن بَیَل ممکن نیست، مهرجویی نه بَیَل را می‌سازد نه گاو را، ساعدی هم بَیَل را می‌سازد هم گاو را. مهرجویی هیچ یک از کاراکترهای فیلم را دوست ندارد. ساعدی تمامی مخلوقاتش را دوست دارد.رفاقت ساعدی و مهرجویی؛ از هم‌دلی فکری تا خلق یک کلاسیک سینمایی - ایبنا
اگر بخواهم با معیارهای سختگیرانه‌ام به این فیلم بپردازم “گاو” جان سالمی از زیر تیغ نقدم به دَر نخواهد برد. اینکه مهرجویی نتوانسته آن بَیَلی را که در داستان ساعدی حس کرده‌بودیم بسازد اشکال بزرگی است. اینکه موسیقی فیلم اصلاً به درد این فضا نمی‌خورد هم. اینکه تعداد کلوزآپ های کار بالا و بی‌مورد است هم همین‌طور. اینکه … باز هم بگوییم؟! می‌توانم سکانس به سکانس یا حتی پلان به پلان برسی کنم و بگویم فیلم چقدر اشکالات تکنیکی دارد … .
اما برای من بسیار مهم است که در آن زمانه و با آن امکانات محدود فیلمساز و عوامل فیلم تلاش کرده‌اند فیلم متفاوتی بسازند و به سینمای واقعی اندکی نزدیک شوند. این فیلم از این منظر در سینمای ایران جاودانه است.


SHIN

اینو چند باری دیده بودم، باز هم دیدم. به نظرم فیلم مرحوم غلامحسین ساعدیه نه مرحوم مهرجویی.
مخلوطی از تفکرات ضد پهلوی و ضد دینی ساعدی و مسخ شدگی.
نمیدونم اینو می‌نویسید یا نه، ولی
ساعدی میخواسته بگه “اسلام” چطوری “یه آدم” رو گاو میکنه. همه به اسلام برای برطرف شدن مشکلا رجوع میکنن و در همه‌چی نظر میده و دخالت میکنه. حتی کدخدا (قدرت) هم میگه مش “اسلام” حالا چیکار بکنیم. فقر و فلاکت هم که دیگه تو فیلم عیانه. اقتصاد تک محصولی. تفکر ضد دینی ساعدی یه جا دیگه هم در فیلم بیرون میزنه: دوتا پیرزنی که به شکل راهبه هستن و این اتفاقات رو از سر نفرین و نزول بلا و غضب الهی می‌بینن و با حرکاتی قصد دور کردن این بلا را دارن؛ درحالی که واقعا هم اتفاقِ رخ داده ربطی به نزول بلا نداره.


مـاکان

به نظرم گاو رو باید از جهات گوناگونی مورد بررسی قرار داد.
در سطح اجتماعی، «گاو» تصویر یک روستای بسته و ایستاست؛ جامعه‌ای که افرادش نه به‌عنوان انسان‌های مستقل، بلکه به‌عنوان اجزای یک کل بی‌چهره تعریف میشن. مشد حسن صرفاً مالک گاو نیست، بلکه کارکردی اجتماعی داره، اون هویت تولید روستاست. جامعه روستایی اون رو نه به‌ خاطر انسان بودنش، بلکه به‌خاطر نقش اقتصادی‌اش می‌پذیره. نکته اینجاست که وقتی گاو می‌میره، جامعه نمی‌تونه با بی‌هویتی مشد حسن روبه‌رو بشه. پس دروغ جمعی ساخته میشه، نه از سر شرارت، بلکه از ناتوانی ساختاری جامعه در پذیرفتن بحران هویت فردی. روستا در این فیلم نماد جامعه‌ایه که بحران رو پنهان می‌کنه، فرد رو فدای نظم می‌کنه و حفظ ظاهر رو بر حقیقت ترجیح میده. درست همون فضایی که در زمان ساخته شدن این فیلم بر جامعه ایران حاکم بوده (و چه بسا که هنوز هم هست).

انتظامی فیلم گاو
از نظر سیاسی، ما در این فیلم با قدرتی رو به رو هستیم که دیده نمیشه، فرمان نمیده، اما تعیین و تکلیف می‌کنه. روستاییا تصمیم می‌گیرن حقیقت رو نگن؛ این دقیقاً همون شکل قدرت هژمونیکه که، یعنی جامعه خودش ابزار سرکوب میشه. هیچ نمادی از دیکتاتوری در فیلم نیست، اما مردم روستا می‌ترسن و برای حفظ نظم دروغ میگن. در واقع «گاو» پیش‌بینی سینماییِ جامعه‌ایه که بعدها به خودسانسوری، حذف فرد و ترس از فروپاشی نظم مبتلا میشه.
از دید فرهنگی، گاو در همه فرهنگ ها (و حتی فرهنگ باستانی ما) نماد باروری و ثبات و برکته. اگه فیلمو دیده باشید اهالی روستا حتی وقتی سه تا از گوسفندها توسط بلوری‌ها دزدیده میشن چندان ناراحتی از خودشون نشون نمیدن، اما با مرگ گاو همه سیاه پوش و عزادار میشن. مشد حسن تنها کسیه که حتی فراتر از انسان، با دارایی‌اش هم‌ذات‌پنداری کرده؛ این یک نقد تیز به فرهنگیه که بودن رو در داشتن تعریف می‌کنه، حتی پیش از سرمایه‌داری مدرن! به همین دلیل، مرگ گاو یعنی فروپاشی نماد فرهنگی‌ای که جامعه بدون اون تعریف نمیشه. به همین دلیل، جامعه ترجیح میده انسان گاو بشه، تا اینکه با خلأ نمادین روبه‌رو بشه.
اما به نظرم مهم‌ترین لایهٔ فیلم، لایهٔ روانشناختیِ اونه. مشد حسن به طور ناگهانی چیزی که بیش از هر چیزی عاشقشه رو از دست میده، اما امکان سوگواری نداره (چون جامعه اجازه چنین کاری رو نمیده). در چنین فضایی که سوگ سرکوب میشه، «من» انسانی فرو می‌ریزه و جای خالی اون عشق با همانندسازی بیمارگونه پر میشه. به عبارتی ، مشد حسن گاو نمیشه چون دیوانه است؛ بلکه چون هیچ امکان دیگه‌ای برای بقا نداره. در نهایت نقطه اوج فیلم جاییه که جامعه در نهایت تحول اون رو می‌پذیره (جایی که مشد اسلام با دشنه می‌زنتش و میگه راه برو حیوون)، یعنی جنون، به‌عنوان شکل جدید نظم اجتماعی پذیرفته میشه.

علی نصریان - فیلم گاو
در نهایت به نظرم با یک اثر اگزیستانسیالیستی رو به رو هستیم. پرسشی که در فرامتن فیلم مطرح میشه اینه که اگه انسان همهٔ اون چیزی که بهش هویت میده رو از دست بده، آیا هنوزم انسانه؟ مشد حسن بعد از مرگ گاوش نه شغل داره، نه مالک چیزیه و نه دیگه نقشی در اون جامعه ایفا می‌کنه. در واقع مشد حسن به «چیز» تقلیل پیدا می‌کنه.
از نظر سینمایی هم بازیگرها به بهترین نحو ممکن نقش هاشون رو ایفا کردن اما ممکنه فیلم برای مخاطبین امروزی به دلیل ریتم کند و نحوه فیلمبرداری خسته کننده باشه.
.
در آخر هم یک نقدی از این فیلم در کتاب Masters and Masterpieces of Iranian Cinema وجود داره که به نظرم مناسب بود اینجا بیارمش. نویسنده معتقده از اونجا که فیلم بر اساس داستان «عزاداران بیل» اثر غلامحسین ساعدی ساخته شده و ساعدی در اصل روان‌درمانگر بوده، فیلم رو با تفسیر فرویدی میشه تعبیر و توصیف کرد. ساعدی اون روستا رو جامعه ایران فرض می‌کنه. جامعه‌ای که در فقر و بیماری غوطه‌ورده و اهالی نه درمانی برای چیزی دارن نه راه حلی فقط دعا و جادو تجمل می‌کنن. وحشت اهالی از برادرهای بلوریه. باور تو تعبیر زبان هنر یعنی بهتر و بزرگ‌تر، گاو تو بیشتر فرهنگ‌ها نماد موجودیه که همه چیزش به درد می‌خوره حتی پهنش. پس گاو تو این فیلم می‌تونه منابع ایران زمین باشه که اجنبی بهش نظر داره. کدخدا (حاکم مملکت) فکر می‌کنه که هیچ کاری نمیشه کرد و باید این بدبختی رو تحمل کرد. مش اسلام (اشاره به نقش دین در جامعه – البته برداشت اون زمان مردم از دین) کسیه که اهالی ده (جامعه ایران) و حتی کدخدا (حاکمیت) واسه همه‌چی بهش رجوع می‌کنن. اونم همه‌اش راه حل‌هایی میده که هر کسی می‌دونه شدنی نیستن ولی آخرش همه به حرفش گوش می‌کنن و اگر دقت کنید از اول تا آخر فیلم تمامی راه حل‌های مش اسلام بر پایه دروغ و فریب بود و در نهایت اون مش اسلام بود که سر مش حسن فریاد زد و منجر به سقوط و مرگش شد. مش حسن از غم مرگ گاو به جنون نمی‌رسه، مش حسن از ترس نداشتن گاو به جنون می‌رسه. کلی هم حرف راجع به موقعیت پنجره‌های تو ده و نماد حوض وسط ده و پسر دیوانه… میشه زد. پسر مش صفر نماد ساواک بود. یه آدم سایکوپتیک که مامور زنجیر کردن دیوانه در انبار میشه و ….


yaSin

با اینکه «گاو» فیلم خیلی معروفیه، ولی تا حالا نرفته بودم سراغش، در هر صورت داستان یه خطیش رو شنیده بودم و در نتیجه انتظار داشتم یه فیلم با سبک درام/رئال و حس و حالِ غم‌انگیز ببینم، شاید حتی در حد ملودرام، منتها در عمل «گاو»ـــِ مهرجویی بیشتر با سبک و فضای حسیِ ژانرِ هارر و فانتزی پیوند داره، و این فقط هم محدود به سکانس‌های درخشانِ شبانه‌ی فیلم نیست. حتی تو سکانس‌های روز هم همین عجیبی و غیرعادی بودن گهگاه حس میشه، از جمله تو سکانس‌هایی که عزاداری و دعا خوندن رو شاهدیم. فضای داخلیِ روستا در ترکیب با حال و هوای نسبتاً عجیب و ترسناکش اون هم با فیلم‌برداری بسیار زیادی سیاه‌وسفیدش، چیزهای مختلفی رو تداعی کرد برام از جمله محیط داخلی روستایِ فیلمِ «بی‌همه‌چیز»، حس و حال و درون‌مایه‌ی فیلمی مثلِ «انزجار» از پولانسکی و البته تجربه‌ی خودم از شب‌های پادگان در زمان سربازی.
نکته‌ی جالبِ دیگه واسم این بود که این فیلم هم مثل دو فیلمِ قبلی با هویت و بحران هویت درگیره.نسخه مرمت شده فیلم «گاو» در برلین به نمایش درخواهد آمد - خبرآنلاین
—————————————————————–
«به دادِ گاو برسید»

گاو مُرده. فاجعه رخ داده. باید چه کرد؟ با جنازه‌ی گاو باید چه کرد؟ با این خبر بد باید چه کرد؟
کاری که مردم روستا تصمیم می‌گیرن انجام بدن اینه که با حرف زدن و داستان‌سرایی و صحنه‌سازی مش‌حسن رو فریب بدن. گرچه نیتِ مش‌اسلام و باقی اهلِ آبادی خیره و بابتِ نگرانی از واکنشِ مش‌حسن هست که تصمیم به این کار می‌گیرن، ولی این نیتِ خیر، به هر حال ماهیتِ کارشون رو عوض نمی‌کنه. مردمِ آبادی با انداختنِ جنازه‌ی گاو به داخلِ چاه، در عمل حقیقت رو دفن می‌کنن. پس ماجرا به اینجا رسیده که یه انسان (مش‌حسن) از حقِ دونستنِ حقیقت منع شده و باهاش مثلِ یه انسانِ عاقل و بالغ و لایقِ حقیقت برخورد نشده و حقیقت به طور تغییرشکل‌یافته و کودکانه و فانتزی بهش ارائه شده. خب شاید هم منطقی باشه که در چنین موقعیتی، اون انسان (مش‌حسن) هم دقیقاً همون‌طوری رفتار کنه که جامعه و محیطِ پیرامونش ازش انتظار داشته، یعنی به نابالغانه‌ترین حالتِ ممکن. شاید طبیعی باشه که وقتی با یه انسان جوری برخورد شده که گویا لیاقت و توانِ تحملِ حقیقت رو نداره و فقط دروغ/فانتزی هست که به دردش می‌خوره، پس اون انسان هم در واکنش به این برخورد فرو بره تو فانتزی و خیال و توهم. نمیشه به اسمِ واقعیت، دروغ به خوردِ آدم‌ها داد و توقع داشت که این دروغ همون تاثیری رو روشون بذاره که حقیقت قرار بوده بذاره. سیرآب شدن از حقیقت آدم‌ها رو واقع‌بین و آگاه می‌کنه و تغذیه از دروغ آدم‌ها رو غرق در توهم و جهل و آرزواندیشی. مش‌حسن هم بعد از – به قولِ انگلیسی‌زبون‌ها – پترونایز شدن (تحقیر کردن با رفتار ظاهراً مهربانانه یا با کسی مثل بچه رفتار کردن) توسطِ اهالیِ آبادی، خواه ناخواه فرو رفته توی همین موقعیت و نقش. حالا نکته‌ی جالب اینه که می‌تونیم از یه زاویه‌ی دیگه هم به واکنشِ مش‌حسن نگاه کنیم. مش‌حسن بعد از دریافتِ خبرِ دررفتنِ گاوش، مستقیماً و بلافاصله یهو فرو نمیره توی جنون و دیوانگی و توهمِ اینکه خودش گاوِ مش‌حسنه. واکنشِ ابتداییِ مش‌حسن صرفاً عدمِ پذیرشِ فرارِ گاوشه. این یعنی مش‌حسن روایتِ اهالیِ آبادی رو نپذیرفته. منتها چه روایتی رو پذیرفته؟ تفسیرِ خودش از واقعیت چیه؟ در ظاهر به نظر میاد که توهم از همینجا شروع شده و مش‌حسن ابتدا خیال می‌کنه که گاو توی طویله سر جاشه، بعدش هم به مرور خودش می‌ره و نقشِ گاو رو توی این خیال بازی می‌کنه. منتها شاید یه جور دیگه هم بشه فهمید داستان رو. اگه به سکانسی که مش‌حسن رو پشت‌بوم نشسته و اسلام و کدخدا و عباس و جبار اومدن پیشش دقت کنیم، می‌بینم که مش‌حسن اولش با یه لحنِ گلایه‌مندانه‌ی ملایم خطاب به مش‌اسلام می‌گه که این چه کاری بود کردین؟ مگه من چیکارتون کردم که بهم دروغ گفتین؟
در این موقعیت ممکنه یه لحظه به نظر بیاد که شاید مش‌حسن خودش کاملاً مرگِ گاوش رو پذیرفته و در حال سوگه و از دستِ همسایه‌هاش که بچه فرضش کردن و خواستن با گول زدنش حالشو خوب نگه دارن دلخوره و می‌خواد این فرصتو بهشون بده که خودشون اعتراف کنن به حقیقت و نقشه‌شون برای مخفی کردن حقیقت. اما در همین حین که اسلام و عباس و جبار انگار تردید دارن که چه واکنشی نشون بدن به این سرزنشِ مطالبه‌گرانه‌ی مش‌حسن (اینکه آیا به نقش بازی کردن ادامه بدن یا بشکنن ادابازی رو و بگن حقیقت رو) کدخدا با چهره‌ای مطمئن، مزین به یه لبخند، جواب میده که «اسلام دروغ نگفته.»
بعدش هم که باز مش‌حسن امتناع می‌کنه از پذیرشِ این دروغ، یهو سه‌‌چهارتایی بهش اصرار می‌کنن که پس اگه گاوت اینجاست، خب برو پیشش دیگه! برو تو طویله دیگه!
و خب شاید همینجا باشه که مش‌حسن تو دلش به خودش میگه خب من که می‌دونم گاوم مُرده، پس چرا اینا هی به فیلم بازی کردن ادامه می‌دن؟ نکنه انقدر من رو کنارِ گاوم دیدن فکر می‌کنن من هم خودم گاوم و هیچی نمی‌تونم بفهمم؟پس حالا که شما منو گاو حساب می‌کنین، من هم خودمو گاو حساب می‌کنم.آیا همکاری علی نصیریان و داریوش مهرجویی صحت دارد؟/ دلیل همکاری نکردن  مهرجویی و نصیریان در این 40 سال چه بود؟/ نصیریان تقوایی را به مهرجویی ترجیح  داد/ «لامینور» محل تلاقی دو
———————————————————–
«دیوانه در جامعه»

دیوونه تو خیلی از داستان‌ها (مثلِ فیلمِ «جاده‌ی انقلابی») کسیه که از پذیرش و تن‌دادن به فرایندِ جامعه‌پذیری سر باز زده. تو خیلی از داستان‌ها دیوونه نه‌تنها کسی نیست که حقیقت رو نمی‌فهمه، اتفاقاً‌ کسیه که حقیقت رو خیلی هم شفاف و واضح دیده و فهمیده، منتها در ادامه‌ی کار، در پذیرش و باورکردنِ لایه‌های دروغ و ماست‌مالی و مصلحت‌اندیشی و خودفریبی‌ای که اعضای جامعه روی این حقیقت می‌کشن تا بپوشوننش، ناتوان مونده. پس انگار چیزی که دیوونه رو دیوونه کرده، نه ناتوانی در فهمِ حقیقت، بلکه ناتوانی در قبول کردنِ دروغ‌ها بوده.
توی این فیلم و حداقل توی بخشی که مردمِ آبادی مشغولِ فکرِ چاره‌ کردن برای مرگِ گاو قبل از برگشتنِ مش‌حسن هستن، کاراکترِ دیوونه‌ی این آبادی همچین نقشی داره. همونطوری که پسرِ صفر (که خودش نمودِ تردید داشتن در موردِ این رسوم و مصحلت‌اندیشی‌ها و مسخره دونستن‌شون هست) اشاره می‌کنه، دیوونه‌ی آبادی حتماً لو خواهد داد حقیقت رو به مش‌حسن. پس یه کارِ مکملی که در کنارِ دفن کردنِ گاو باید انجام بشه، حبس کردنِ دیوونه توی خرابه هستش. از قضا هم دقیقاً با بستن پاش به یه گوشه تا نتونه بیاد بیرون، دقیقاً همون‌جوری که گاو قبل از مرگش توی طویله بسته شده بود (و چه بسا همین به کشتنش داده بوده).
گاو توی طویله. دیوونه توی خرابه. گاو توی چاه. مش‌حسنِ دیوانه‌ی گاوشده توی طویله. حقیقتِ پنهان شده لای دروغ‌ها. همه‌شون یه جورایی مثلِ همن.


علی امیری‌فر

من سال‌ها پیش فیلم رو دیده بودم و خب، سن کمی داشتم با جهان‌بینی محدودتر و دوستش نداشتم. با یک ذهن خالی تقریباً، با فقط اینکه یادمه «گاو طرف می‌میره و میگه من گاو مش‌حسنم» رفتم سراغش. این بار میخکوب شدم. 

اولین چیزی که دوست دارم در موردش حرف بزنم اینه که فیلم دقیقاً چه زمانی ساخته شده. سال ۱۳۴۷، وقتیه که تازه یک ساله اولین پیکان معرفی شده. اولین سالیه که باشگاه پرسپولیس به سطح اول فوتبال تهران رسیده تا کنار تیم‌هایی مثل آتش‌نشانی و شهربانی مسابقه بده. از هر چهار نفر ایرانی فقط یک نفر باسواده، که برای زنان میشه هر هفت نفر، یک نفر. همون سالیه که سلطان قلب‌ها ساخته شد، یک سال قبل از اینکه قیصر ساخته بشه. هنوز دو سال تا جام جهانی ۷۰ مونده بود. هنوز وی‌اچ‌اس اختراع نشده بود، کمی تا رسیدن آدم به ماه مونده بود. هنوز پدرخوانده، پرتقال کوکی و Z منتشر نشده بودن. هنوز چند سالی مونده بود که برج شهیاد آماده بهره‌برداری بشه و چیزی به اسم کنکور برگزار نمی‌شد. در نهایت اینکه دنیا، دنیای بسیار متفاوتی بود. فیلم گاو بود که ایران رو روی نقشه‌ی جهان سینما روشن کرد. 

میشه فیلم رو از جنبه‌های متعددی بررسی کرد. حتما میشه با عینک جامعه‌شناسی مسئله رو دید و گفت که صحبت از «جامعه‌ایه که برای حفظ نظم، حقیقت رو حذف می‌کنه» اما چیزی که بیشتر از همه به چشم من میاد، نگاه اروتیکه. چیزی که بهش سرمایه‌گذاری لیبیدویی می‌گن در نگاه فرویدی؛ یعنی اینکه شخص اون انرژی روانی-جنسی خودش رو روی یک ایده، شیء یا فعالیت مشخص متمرکز کنه. مثال براتون بخوام بزنم، در رمان ۱۹۸۴، جولیا به وینستون میگه:

وقتی عشق‌بازی می‌کنی، بخشی از نیروی وجودت رو خرج می‌کنی؛ و بعدش احساس رضایت می‌کنی و دیگه برات مهم نیست دنیا چه می‌گذره. حزب طاقت چنین احساسی رو نداره. اونا می‌خوان همیشه از انرژی لبریز باشی. تمام این رژه‌رفتن‌ها و هورا کشیدن‌ها و پرچم تکون‌دادن‌ها، چیزی نیست جز میل جنسیِ سرکوب‌شده‌ای که مسیرش رو گم کرده. اگه درون‌ت احساس خوشی و آرامش داشته باشی، چرا باید برای برادر بزرگ، برای برنامه‌های سه‌ساله، برای دو دقیقه نفرت، و برای تمام یاوه‌های خون‌آلودشون هیجان‌زده بشی؟

و ما اینجا چیزی مشابه رو می‌بینیم. مش‌حسنی که البته زن داره اما ما شاهد هیچ توجه خاصی بین این دو نفر نیستیم. مش‌حسنی که ما می‌بینیم وقتی بچه‌ها به گاو نزدیک میشن، چطور عصبانی میشه و چطور چیزی شبیه «غیرت» رو نشون میده. اینجا، گاو، دیگه فقط سرمایه یا ابزار نیست. چیزی بسیار فراتره. ما فقط احساس مالکیت رو نمی‌بینیم، چیزی که می‌بینیم بیشتر شبیه دفاع از بخشی از خود‌ یا هویتـه. مش‌حسنی که وقتی از کار برمی‌گرده، برای گاو «هدیه می‌خره»، نه برای همسرش. 

فیلم گاو انتظامی

و بعد گاو می‌میره. دروغ می‌شنوه از آدم‌هایی که هیچوقت این علاقه رو درک نکردن. توجه به این نکته مهمه که مش‌حسن هیچوقت فرصت سوگواری پیدا نمی‌کنه، فعالانه و با دروغ از سمت هم‌نوعانش جلوی سوگواریش گرفته میشه. یعنی روند سالمی که باید طی بشه تا فرد بعد از سوگ، بتونه به زندگی عادی برگرده، مختل میشه. روستایی‌ها، حقیقت رو پنهان می‌کنن و بهش فرصت مواجهه نمیدن. آیا روبرو شدن با جسم بی‌جان گاو می‌تونست باعث واکنشی متفاوت بشه؟ احتمالش هست. این چیزیه که تو روانکاوی بهش ملانکولیا میگن، یعنی به جای اینکه ابژه رو از دست بدیم، باهاش همانندسازی می‌کنیم. یعنی اون مسیر طبیعی که ابژه عشق از دست بره و فرد بتونه مرور انرژی روانی خودش رو از ابژه جدا کنه و با ابژه‌های جدید پیوند بزنه اتفاق نیفتاده و در نتیجه جهان فرد به هم می‌ریزه. چیز مشابهی رو هم گاهی در یک سری سریال‌کیلرها هم می‌بینیم، که با خوردن بخشی از ابژه، اون رو درونی‌سازی می‌کنن و این نزدیک‌ترین راهیه که برای داشتن مالکیت روی ابژه به نظرشون میاد.

پس، گاو که برای مش‌حسن ابژه‌ای جنسی اما سرکوب‌شده بود (صحبت از عمل جنسی نیست، از ساختار میل‌ـه)، از دست رفت اما به شکلی که می‌بینیم کاملاً درونی میشه، مش‌حسن خودش به به گاو تبدیل میشه و وقتی تحت‌فشار قرار می‌گیره، مش‌حسن رو صدا می‌زنه از دریچه‌ای به آسمان (نماد جالبیه، انگار رو به خدا فریاد می‌زنه در اون لحظه)، تا بیاد و به دادش برسه. نه که نمیاد، چیزی نیست که بیاد.

خیلی‌ها فیلم رو مسخره کردن (حتی امید جلیلی چند سال پیش مسخره کرده بود فیلم رو که اون زمان لندن بودن و ژیگول کردن رفتن سینما که این فیلم ایرانیه و معروف شده رو ببینیم و بعد خجالت کشیدن که به کلاسشون برخورده بود که فیلم روستایی بود و طرف می‌گفت من گاوم)، نفهمیدنش، سعی کردن کوچیکش کنن یا بی‌اهمیت جلوه بدنش. اما مش‌حسن، شاید عمیق‌ترین و باورپذیرترین کاراکتریه که تو سینمای ما ساخته شده. اون لحظات پایانی که «اسلام» داره شلاقش می‌زنه، اون نگاه مات و مبهم، دقیقاً شبیه یک گاو، اون لحظات رو میشه بارها دید، با عینک‌های مختلف دید و بعد دائما از خود پرسید که آیا واقعاً سینمای ایران تونسته طی این شش دهه از این سطح در کاراکترسازی بالاتر بره؟ 

معرفی انجمن فیلم طرفداری 

انجمن فیلم طرفداری کار رو ۱۲ آذر ۱۴۰۴ شروع کرد و در حال حاضر ۱۰۳ عضو داره. شما هم اگه بخواید می‌تونید با فالو کردن این اکانت، در فیلم بعدی که امشب معرفی خواهد شد همراه باشید. کسانی که هر هفته بیشتر از بقیه فعالیت داشته باشن و نقد بهتری ارسال کنن، این شانس رو به دست میارن که فیلم بعدی رو معرفی کنن. 

 

دسته بندی ها : طرفداری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *