بالا
ورود به حساب کاربری
ثبت نام کنید
ارسال این مطلب برای دوستان

پیوندی که هرگز قطع نمی‌شود: نگاهی علمی به ارتباط همیشگی با عزیزان از دست رفته

منبع : طرفداری
تعداد نظرات کاربران : ۰ نظر
تاریخ انتشار : یکشنبه 26 بهمن 1404 | 16:19

در چند دهه اخیر، علم عصب‌شناسی (مطالعه ساختار و عملکرد مغز) اطلاعات شگفت‌انگیزی درباره روابط عاطفی ما و آنچه در مغز هنگام سوگواری برای عزیزی که از دست داده‌ایم آشکار کرده است. به‌خصوص اگر این فقدان ویرانگر باشد و «همه چیز را تغییر دهد»، مانند زمانی که همسر یا برادری می‌میرد یا شریک زندگی‌مان رابطه را یک‌طرفه تمام می‌کند، مغز سوگوار ما یک کار بزرگ بازنویسی را پیش رو دارد.

مغز چگونه پیوندهای عاطفی ما با عزیزان را رمزگذاری می‌کند؟

مغز انسان به‌طور ذاتی برای ایجاد دلبستگی سیم‌کشی شده است.مغز ما مهم‌ترین روابطمان را در سه بعد ردیابی می‌کند: مکان، زمان و عمق ارتباط. وقتی از هم دور هستیم، مغز ما با پیش‌بینی زمان، مکان و احتمال دیدار مجدد، پیوند ما را حفظ می‌کند. از این ابعاد با عنوان «اینجا»، «اکنون» و «نزدیک» نیز یاد می‌شود که به توانایی ما برای آرام کردن خود در زمان جدایی اشاره دارد؛ توانایی‌ای که در اوایل کودکی با یادآوری تصویر ذهنی عزیزانمان و اطمینان از دیدار دوباره به دست می‌آوریم.

مهم‌ترین دلبستگی‌های ما همچنین به‌طور دائمی و عمیق در مغز رمزگذاری می‌شوند. در نتیجه، مغز ما به‌طور ضمنی این دانش را پیدا می‌کند که افراد خاصی برای ما ویژه هستند و همیشه با ما خواهند بود. این رمزگذاری در لحظات صمیمی، پرشور و عاشقانه رخ می‌دهد.

البته، ما با شعور آگاهانه خود می‌دانیم که مرگ و اتفاقات پیش‌بینی‌نشده می‌توانند ما را برای همیشه از هم جدا کنند، اما تا جایی که به مغز ناخودآگاه مربوط می‌شود، هر وقت از هم جدا می‌شویم – برای یک دقیقه، چند ساعت، یک هفته یا بیشتر – مغزمان «می‌داند» که دوباره به هم خواهیم رسید. بدون این دانش ضمنی، زندگی غیرقابل تحمل می‌شد، زیرا هر بار که از هم دور می‌شویم، دچار وحشت، سوگ و تقلا برای یافتن او می‌شویم. در عوض، با این دانش ضمنی که عزیزمان «جاودانه» است، خیالمان راحت است.

نقشه‌های عصبی مغز

مغز شما برای ردیابی روابطتان، یک نقشه عصبی (الگویی از ارتباطات سلول‌های عصبی) ایجاد می‌کند. نقشه عصبی برای یک ازدواج یا رابطه طولانی مدت، حاوی اطلاعات دقیقی درباره معشوق، رابطه و زندگی مشترک شماست. مغز شما این اطلاعات را از طریق تجربه زیسته به دست می‌آورد.

به‌خصوص اگر شما و همسرتان برای مدت طولانی ارتباط نزدیکی داشته‌اید، مغز شما تجربه زیسته زیادی اندوخته و یک نقشه عصبی جامع را حفظ کرده است که از آن برای پیش‌بینی و درک آنچه در هر لحظه می‌گذرد، استفاده می‌کند.

به عنوان مثال، مغز شما صبح‌ها صدای نفس کشیدن کسی را می‌شنود، بدنی را حس می‌کند یا توده‌ای را در رختخواب می‌بیند و فوراً متوجه می‌شود که همسرتان در کنارتان خوابیده است. مغز شما می‌داند همسرتان هر روز چه ساعتی به خانه برمی‌گردد. شاید مغز شما پیش‌بینی کند که او از گرمای هوا گله می‌کند، ماشین و لوله‌کشی را تعمیر می‌کند، سه‌شنبه‌ها بعد از ورزش، خرید می‌کند، آخر هفته‌ها با شما کوه می‌رود، تولدتان را جشن می‌گیرد، با لطیفه‌های بی‌مزه شما را عصبانی می‌کند، لباس‌های کثیف را روی کف حمام می‌اندازد و روز ولنتاین یک کارت بامزه به شما می‌دهد.

به لطف این نقشه عصبی، مغز شما برای گذران زندگی با این شخص به قدرت محاسباتی بسیار کمی نیاز دارد. به جای اینکه هر لحظه یک شوک یا غافلگیری غیرمنتظره باشد و هر روز با کلی مذاکره و تصمیم‌گیری جدید روبرو شوید، زندگی با یک نقشه عصبی غنی و پر از روتین‌ها، عادت‌های معمول، انتظارات واقع‌بینانه، حضور قابل تشخیص و حسی آشنا، روان‌تر جریان می‌یابد.

وقتی همسرتان می‌میرد یا به رابطه پایان می‌دهد، مغز سوگوار شما باید بیاموزد که غیاب او را درک کند و نقشه عصبی خود را برای انعکاس این واقعیت جدید بازنویسی کند. به‌خصوص اگر این فقدان ناگهانی و بدون هشدار رخ دهد، یا اگر انتظار داشتید و حساب می‌کردید سال‌های بیشتری را با هم بگذرانید، این فرایند یادگیری بسیار عظیم و پیچیده است.

درک کردن (فهمیدن) موضوع

مغز شما علاوه بر بازنویسی نقشه عصبی رابطه، تلاش می‌کند تا نبود معشوق را هم درک و هضم کند. به بیان دقیق‌تر، مغز شما تقلا می‌کند تا دو قطعه دانش متناقض را با هم آشتی دهد: دانش آگاهانه (اینکه او رفته است) و دانش قدرتمند ضمنی (اینکه او جاودانه است). این کشمکش، بسیاری از جنبه‌های گیج‌کننده و دیوانه‌کننده سوگ را توضیح می‌دهد. برای مثال:

*   به نظر می‌رسد نمی‌توانید خبر رفتنشان را باور کنید. چطور ممکن است رفته باشند؟ مگر آنها جاودانه نیستند؟
*   ممکن است عزیز از دست رفته‌تان را احساس کنید، ببینید یا بشنوید، چون مغزتان هنوز در چارچوب «اینجا»، «اکنون» و «نزدیک» عمل می‌کند و احساسات، مناظر و صداهای معمولی را به‌عنوان نشانه‌هایی از حضور او تفسیر می‌کند.
*   ممکن است احساس سرگشتگی کنید و از خود بپرسید آیا از این کابوس بیدار خواهید شد؟ چون مطمئناً آنها جاودانه هستند و شما دوباره به هم خواهید رسید.
*   هر بار که با این دو قطعه دانش متناقض روبرو می‌شوید، اندوهی دردناک در شما فعال می‌شود و به شدت دلتنگ می‌شوید.

پیوند ادامه‌دار شما

برای حل این تضاد بین «رفته» و «جاودانه»، بسیاری از فرهنگ‌ها از بیوه‌زن و بیوه‌مرد حمایت می‌کنند تا پیوند ادامه‌دار خود را ابراز کنند. شما می‌توانید این کار را با یافتن راه‌هایی برای حفظ ارتباطی انجام دهید که برایتان معنا‌دار و آرامش‌بخش است. مثلاً می‌توانید به علایق مشترکتان ادامه دهید، زمان باکیفیتی با فرزندان بگذرانید، درباره زندگی مشترکتان بنویسید، از نقاط قوت یا حکمت و دانایی او الهام بگیرید، یا با شنیدن موسیقی خاصی یا دیدن چیزی به سلیقه‌ی او (مثلاً یک فیلم یا رفتن به یک باغ وحش)، حضور او را احساس کنید.

اگر همسرتان شما را ترک کرده است، حفظ ارتباط پیچیده‌تر است، اما همچنان بخشی طبیعی از فرایند سوگ محسوب می‌شود. همانطور که مغز شما با زحمت در حال بازنویسی نقشه عصبی این رابطه است و شما به آرامی وارد مرحله بازآفرینی زندگی‌تان می‌شوید، به تدریج و به طور طبیعی از مقاومت در برابر واقعیت رفتن او و آرزوی بازگشتش دست می‌کشید.

بازنویسی نقشه عصبی

برای ماه‌های متمادی، حتی با اینکه می‌دانید رابطه‌تان تغییر کرده است، نقشه عصبی مغزتان اغلب عقب‌تر از واقعیت خواهد بود. دلیلش این است که مغز شما به دانش ضمنی «جاودانه بودن» همسرتان اولویت می‌دهد و صرفاً به خاطر اینکه او یک روز یا حتی چند ماه نیست، نقشه را به‌روزرسانی نمی‌کند. مغز شما برای جذب این فقدان، به‌روزرسانی پیش‌بینی‌ها و تکمیل این بازنویسی عظیم، به زمان کافی و مقدار زیادی فکر کردن و تجربه‌ی جدید نیاز دارد.

در این فاصله، بخش‌های هنوز قدیمی نقشه عصبی شما باعث می‌شوند فکر، احساس و رفتار کنید که انگار عزیزتان اینجا، اکنون و نزدیک است. شما هر بار که با یک پیش‌بینی قدیمی مواجه می‌شوید و نقشه عصبی را متناسب با آن به‌روز می‌کنید، غمگین می‌شوید. بی‌پایان درباره آنچه رخ داده و سرنوشت خودتان فکر می‌کنید. احساس حواس‌پرتی و خستگی مفرط می‌کنید.

این بازنویسی عظیم، بخش بزرگی از آنچه را در دوران سوگ تجربه می‌کنید توضیح می‌دهد. شما دیوانه نشده‌اید؛ مغزتان در حال بازنویسی خودش است و شما برای اینکه دوباره احساس یکپارچگی کنید، زندگی‌تان را از نو بسازید و به آرامی وارد آینده‌ای متفاوت بدون عزیزتان شوید، به زمان نیاز دارید. دانستن اینکه مغزتان این‌قدر سخت کار می‌کند، می‌تواند به شما صبر و دلسوزی بیشتری نسبت به خود بدهد.

دسته بندی ها : طرفداری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *