بالا
ورود به حساب کاربری
ثبت نام کنید
ارسال این مطلب برای دوستان

چگونه آمریکا به مهم‌ترین بازیگر در مناسبات جهانی تبدیل شد؟

منبع : طرفداری
تعداد نظرات کاربران : ۰ نظر
تاریخ انتشار : سه شنبه 5 اسفند 1404 | 18:08

طرفداری تایمز | ایالات متحده آمریکا با داشتن بزرگ‌ترین اقتصاد جهان، صدها پایگاه نظامی در خارج از کشور و نقش‌ رهبری در نهادهای بین‌المللی مختلف، بدون تردید یک قدرت جهانی است.

اما همیشه این‌گونه نبوده است.

در بخش بزرگی از تاریخ این کشور، رؤسای‌ جمهور آمریکا تلاش می‌کردند کشور را از درگیری‌ها و تعهدات بین‌المللی دور نگه دارند. نخستین رئیس‌ جمهور آمریکا، جورج واشنگتن، در سخنرانی خداحافظی خود اعلام کرد:

سیاست واقعی ما این است که از اتحاد دائمی با هر بخش از جهان خارج دوری کنیم.

او به‌ویژه نگران پیامدهای درگیر شدن آمریکا در منازعات قدرت‌های بزرگ اروپا بود.

در عوض، رهبران اولیه آمریکا تمرکز خود را بر توسعه اقتصاد کشور و گسترش قلمروی داخلی گذاشتند. سیاست خارجی آمریکا بر بیرون راندن قدرت‌های امپریالیستی اروپا از نیمکره غربی متمرکز بود. از نگاه آنان، اقیانوس‌های اطلس و آرام نه مانعی برای رهبری جهانی، بلکه سپرهایی ارزشمند بودند که به کشور اجازه می‌داد بدون دخالت خارجی رشد کند.

سخن بزرگان از جورج واشنگتن
«چرا سرزمین خود را رها کنیم تا بر خاک بیگانه بایستیم؟ چرا با گره زدن سرنوشت خود به هر بخشی از اروپا، صلح و رفاه خود را در دام‌ جاه‌طلبی، رقابت، سودجویی، هوس یا دمدمی‌مزاجی اروپایی گرفتار کنیم؟»
— جورج واشنگتن، رئیس‌ جمهور آمریکا
خطبه خداحافظی، ۱۷۹۷

و در واقع، آمریکا رشد کرد. این کشور از طریق مذاکره، خرید، درگیری و فتح سرزمین‌ها، بین سال‌های ۱۷۸۳ تا ۱۸۵۳ بیش از سه برابر بزرگ‌تر شد.

نقشه آمریکا
گسترش خاک آمریکا در سراسر قاره تا اقیانوس آرام
منبع:
 اطلس تاریخ جهان فیلیپ، ۲۰۰۷

اقتصاد آمریکا پس از جنگ داخلی شتاب گرفت. بین سال‌های ۱۸۶۵ تا ۱۸۹۸، تولید زغال‌ سنگ ۸۰۰ درصد و طول خطوط راه‌آهن ۵۶۷ درصد افزایش یافت. تا اواسط دهه ۱۸۸۰، آمریکا از بریتانیا پیشی گرفت و به بزرگ‌ترین تولیدکننده کالاهای صنعتی و فولاد در جهان تبدیل شد. با این حال، با وجود این رشد اقتصادی، آمریکایی‌ها همچنان از درگیری‌های خارجی دوری می‌کردند.

رشد آمریکا
سرانه تولید ناخالص داخلی (GDP) در هفت کشور ثروتمند، ۱۸۷۰ تا ۱۹۳۰
 هنگام آغاز قرن بیستم، آمریکا دارای بزرگ‌ترین رشد سرانه تولید ناخالص داخلی در جهان بود.
منبع داده‌ها: پایگاه داده پروژه مدیسون ۲۰۲۰

پس چه زمانی آمریکا شروع به ایفای نقشی فعال‌تر در امور فراتر از مرزهایش کرد؟

این منبع به بررسی سه جنگ میان سال‌های ۱۸۹۸ تا ۱۹۴۵ می‌پردازد که ایالات متحده را به یک قدرت جهانی برجسته تبدیل کردند.

جنگ آمریکا و اسپانیا

ابتدا به اوایل قرن نوزدهم بازگردیم، زمانی که آمریکا هنوز کشوری جوان و آسیب‌پذیر بود. این کشور همواره با تهدیدهایی از سوی امپراتوری‌های اروپایی بسیار ثروتمندتر و قدرتمندتر از نظر نظامی روبه‌رو بود. بریتانیا، فرانسه و اسپانیا همگی سرزمین‌هایی در این منطقه در اختیار داشتند که سودهای کلانی از آن به دست می‌آوردند.

این رقابت اروپایی‌ها، رؤسای‌ جمهور آمریکا را نگران می‌کرد؛ کسانی که قاره آمریکا را حیاط خلوت و حوزه نفوذ طبیعی ایالات متحده می‌دانستند. در سال ۱۸۲۳، رئیس‌ جمهور جیمز مونرو به امپراتوری‌های اروپا هشدار داد که در امور این منطقه دخالت نکنند. هرگونه استعمار بیشتر، به‌عنوان اقدامی خصمانه علیه ایالات متحده تلقی می‌شد.

با این حال، «دکترین مونرو» با وجود لحن قاطعانه‌اش، تا حد زیادی از سوی اروپایی‌ها نادیده گرفته شد. آمریکا توان اجرای تهدیدهای خود را نداشت. در سال ۱۸۲۰، سهم آمریکا از تولید ناخالص داخلی جهانی کمتر از ۲ درصد بود (امروزه این رقم نزدیک به یک‌ چهارم اقتصاد جهان است).

به‌تدریج، این توازن قدرت در طول قرن نوزدهم تغییر کرد. جنبش‌های استقلال‌طلبانه، امپراتوری‌های اروپایی را از مستعمراتشان در این منطقه بیرون راندند. همزمان، نوآوری‌های فناورانه مانند کشتی‌های بخار، قطارهای مسافربری و ماشین‌آلات کارخانه‌ای، آمریکا را از کشوری متکی به کشاورزی، به کشوری صنعتی تبدیل کرد. این تحولات باعث رونق اقتصادی تازه‌ای شد که امکان گسترش آمریکا در سراسر آمریکای شمالی را فراهم کرد.

به لطف این افزایش قدرت، آمریکا نگاهش را به فراتر از مرزهای خود دوخت. در سال ۱۸۵۳، کمودور متیو پری با ناوگانی از نیروی دریایی آمریکا به ژاپن سفر کرد. این مأموریت با تهدید به حمله نظامی، ژاپن را که بیش از دویست سال از جهان غرب منزوی بود، وادار به برقراری روابط دیپلماتیک و تجاری کرد. بین سال‌های ۱۸۵۶ تا ۱۸۶۳، آمریکا نخستین قلمروهای فرادریایی خود را به دست آورد: مجموعه‌ای شامل ۵۹ جزیره کوچک و غیرمسکونی در دریای کارائیب و اقیانوس آرام. انگیزه اصلی این گسترش حوزه، منافع تجاری مربوط به گوانو (فضولات پرندگان دریایی) بود که به‌عنوان یک کود کشاورزی ارزشمند استفاده می‌شد.

اگر جزایر گوانو نخستین گام آمریکا در مسیر قدم گذاشتن به فراتر از مرزهایش بودند، جنگ آمریکا و اسپانیا در سال ۱۸۹۸ نخستین جهش بزرگ این کشور به‌سوی جاه‌طلبی‌های جهانی محسوب می‌شود. در دهه ۱۸۹۰، آمریکایی‌های بانفوذ خواستار آن شدند که ایالات متحده نفوذ ژئوپلیتیکی متناسب با قدرت اقتصادی‌اش به دست آورد. یکی از نشانه‌های این تغییر، تصویب ساخت ناوهای جنگی قدرتمند توسط کنگره بود؛ کشتی‌هایی که توان رقابت با ناوگان قدرت‌های بزرگ را داشتند.

آمریکا در سال ۱۸۹۸ از این ناوها استفاده کرد و جنگی را برای بیرون راندن اسپانیا از کوبا آغاز نمود. علل دقیق این جنگ همچنان محل اختلاف است. در آن زمان، برخی رهبران آمریکایی انفجار کشتی جنگی USS Maine را (که احتمالاً به‌اشتباه به اسپانیا نسبت داده شد) دلیل جنگ دانستند. دیگران استدلال می‌کردند که آمریکا وظیفه دارد از انقلابیون کوبایی علیه استعمار اسپانیا حمایت کند. در هر صورت، با اعلان جنگ، آمریکا فرصتی پیدا کرد تا آخرین بقایای امپراتوری اسپانیا را از کارائیب و اقیانوس آرام بیرون براند و نفوذ خود را در این مناطق تثبیت کند.

پس از تنها چند ماه نبرد، اسپانیا شکست خورد و موافقت کرد کوبا را ترک کند و سرزمین‌هایی در کارائیب و اقیانوس آرام را به آمریکا واگذار نماید. در نتیجه، گوام، فیلیپین و پورتوریکو به قلمروهای ایالات متحده تبدیل شدند. در همان سال، آمریکا کشور مستقل هاوایی را نیز به خاک خود ضمیمه کرد.

سرشماری مستعمرات آمریکا
قلمروهای فرادریایی آمریکا در سرشماری سال ۱۹۴۰
ساکنان این قلمروها در آن زمان حدود ۱۲٫۵ درصد، یا یک‌ هشتم از جمعیت ایالات متحده را تشکیل می‌دادند.

* برخی از این قلمروها جمعیت بومی نداشتند، اما آمریکا اغلب در آن‌ها پایگاه‌های نظامی ایجاد می‌کرد.

آمریکا تقریباً یک‌ شبه، کنترل سرزمین‌هایی دور افتاده و جمعیت‌های آن‌ها را به دست آورد. با این حال، بسیاری از ساکنان این مناطق از اشغال آمریکا استقبال نکردند. روابط ایالات متحده با این سرزمین‌ها شباهت زیادی به امپراتوری‌های اروپایی داشت. ساکنان کوبا، گوام، هاوایی، فیلیپین و پورتوریکو از حقوقی برابر با شهروندان سرزمین اصلی آمریکا برخوردار نبودند و نمایندگانی مبتنی بر رأی در کنگره نداشتند. آمریکا در این مناطق پایگاه‌های نظامی ایجاد کرد، ایستگاه‌های سوخت‌گیری برای کشتی‌های خود ساخت، امتیازات اقتصادی گرفت و حتی یکسری آزمایش‌های پزشکی خطرناک روی ساکنان محلی انجام داد.

در فیلیپین، شورشی خونین علیه حاکمیت آمریکا شکل گرفت که جان حدود چهار هزار سرباز آمریکایی و صدها هزار فیلیپینی را گرفت. طبیعی بود که این رویدادها، واکنش سیاسی شدیدی در داخل آمریکا ایجاد کند و جنبش ضد امپریالیستی، اشتیاق عمومی برای مداخلات خارجی را کاهش دهد.

با این وجود، تا آغاز قرن بیستم، آمریکا سرزمینی به وسعت ده هزار مایل (از پورتوریکو تا فیلیپین) را کنترل می‌کرد. اقتصاد این کشور از بریتانیا پیشی گرفته و به بزرگ‌ترین اقتصاد جهان تبدیل شده بود. رشد اقتصادی با تولید فولاد و استفاده از منابع جدید انرژی مانند نفت، شتاب بیشتری گرفت. آمریکا دارای نیروی دریایی قدرتمند و آزموده‌ای بود که می‌توانست از منافع کشور هم در سطح قاره آمریکا و هم در نقاط دورتر دفاع کند. در سال ۱۹۰۰، آمریکا بیش از هزار تفنگدار دریایی را برای سرکوب شورشی داخلی که منافع تجاری‌اش را تهدید می‌کرد، به پکن اعزام کرد.

با این حال، سرکوب یک شورش دهقانی و شکست دادن امپراتوری رو به زوال اسپانیا، در مقایسه با تعهدات نظامی عظیمی که آمریکا تنها چند سال بعد در خارج از کشور بر عهده گرفت، بسیار ناچیز به نظر می‌رسید.

جنگ جهانی اول

پس از رویدادهای سال ۱۸۹۸، رؤسای‌ جمهور ویلیام هاوارد تافت و وودرو ویلسون، از سیاست توسعه‌طلبی فاصله گرفتند. به‌ویژه ویلسون توانست ایالات متحده را از سال ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷، از ورود به جنگ جهانی اول دور نگه دارد. در بحبوحهٔ جنگی ویرانگر در اروپا، واشنگتن مشابه قرن نوزدهم، رویکردی انزواطلبانه در پیش گرفت.

پس چرا ویلسون (رئیسی‌ جمهوری که در انتخابات ۱۹۱۶ با شعار «او ما را از جنگ دور نگه داشت» دوباره انتخاب شد) در سال ۱۹۱۷ ناگهان مسیر خود را تغییر داد و ایالات متحده را وارد بزرگ‌ترین درگیری تاریخ اروپا تا آن زمان کرد؟

دو عامل اصلی ویلسون را به این تصمیم واداشت. نخست و مهم‌تر از همه، آلمان کشتی‌های آمریکایی را در اقیانوس اطلس غرق کرده بود که جان آمریکایی‌ها و منافع تجاری کشور را تهدید می‌کرد. دوم، بریتانیا پیام محرمانه‌ای موسوم به «تلگرام زیمرمان» را رهگیری کرد. این پیام نشان می‌داد آلمان پیشنهاد داده است در صورت تشکیل اتحاد جنگی میان آلمان و مکزیک، از تصرف بخشی از خاک آمریکا توسط مکزیک حمایت کند.

با وجود این واقعیت‌ها، چشم‌انداز ورود به جنگ در اروپا بحث‌های تندی را برانگیخت. مخالفان مداخله استدلال می‌کردند ایالات متحده نباید منابع خود را صرف جنگی در دوردست کند. در مقابل، حامیان مداخله معتقد بودند تجاوزگری آلمان، پاسخ می‌طلبد. گروهی دیگر از طرفداران جنگ (از جمله خود ویلسون) اصرار داشتند آمریکا جهت «امن کردن جهان برای دموکراسی» باید وارد جنگ شود. اردوگاه دیگری نیز یادآور می‌شد که اگر متفقین (به‌ویژه بریتانیا و فرانسه) شکست بخورند، ایالات متحده از نظر مالی متضرر خواهد شد؛ زیرا بانک‌های آمریکایی مبالغ عظیمی به این کشورها وام داده بودند.

رئیس جمهور ویلسون
«ما دیگر محدود به مرزهای خود نیستیم. حوادث ناگوار سی ماه آشفتگی حیاتی که به‌تازگی از آن عبور کرده‌ایم، ما را به شهروندان جهان تبدیل کرده است. راه بازگشتی وجود ندارد.»
— وودرو ویلسون، رئیس‌ جمهور آمریکا
سخنرانی مراسم تحلیف، ۱۹۱۷

در نهایت، آمریکا در ۶ آوریل ۱۹۱۷ وارد جنگ جهانی اول شد. این تصمیم به متفقین کمک کرد ورق جنگ را برگردانند و همچنین به آمریکا نقشی محوری در مذاکرات صلح پس از جنگ داد؛ جایی که ویلسون کوشید نظم بین‌المللی پس از جنگ را شکل دهد.

با آشفتگی اروپا، ویلسون چشم‌اندازی آرمان‌گرایانه برای آینده ترسیم کرد. او در سخنرانی «چهارده اصل» در سال ۱۹۱۸، خواستار برچیده شدن امپریالیسم شد، اصل «حق تعیین سرنوشت» را پایه‌گذاری کرد (این ایده که مردمانی با ویژگی‌های مشترک باید بتوانند آینده سیاسی خود را تعیین کنند) و شاید مهم‌تر از همه، پیشنهاد تأسیس سازمانی بین‌المللی برای دیپلماسی مسالمت‌آمیز و امنیت جمعی را مطرح کرد؛ نهادی که «جامعهٔ ملل» نام گرفت.

با آنکه ویلسون در ایجاد جامعهٔ ملل (پیش‌درآمد سازمان ملل متحد) موفق شد، اما نتوانست حمایت لازم افکار عمومی و کنگره را برای عضویت آمریکا در آن جلب کند. با کنار ماندن قدرتی نوظهور و ناتوانی اعضای باقی‌ مانده در پاسخ به تهدیدهای امنیتی، جامعهٔ ملل در نهایت از هم پاشید.

آمریکا به‌ویژه پس از رکود بزرگ، دوباره به انزواطلبی بازگشت و کوشید خود را از موج رو به رشد نظامی‌گری و فاشیسم که در دههٔ ۱۹۳۰ اروپا و آسیا را فراگرفته بود، دور نگه دارد. کنگره مجموعه‌ای از قوانین بی‌طرفی تصویب کرد تا آمریکا از درگیری‌های خارجی دور بماند. این کشور همچنین سیاست‌های اقتصادی حمایت‌گرایانه‌ای در پیش گرفت که فاصله‌اش را از اقتصاد جهانی بیشتر کرد. بدین‌ ترتیب، آمریکا به درون مرزهای خود بازگشت. تنها پس از بمباران پرل هاربر توسط ژاپن در سال ۱۹۴۱ بود که مسیر خود را تغییر داد و وارد جنگ جهانی دوم شد.

جنگ جهانی دوم

در دههٔ ۱۹۳۰، درگیری‌ها در آسیا و اروپا آغاز شد، اما آمریکا تا سال ۱۹۴۱ در حاشیهٔ جنگ جهانی دوم باقی ماند.

رهبران آمریکا حاضر بودند برای کمک به متفقین (از جمله فرانسه، اتحاد جماهیر شوروی و بریتانیا) وام و سلاح فراهم کنند تا نتیجهٔ جنگ به نفع آنان تغییر کند. با این حال، تمایل چندانی برای اعزام نیرو به یک جنگ برون‌مرزی دیگر وجود نداشت. جنگ پیشین تلفات سنگینی برجا گذاشته بود (بیش از صد هزار آمریکایی جان باخته بودند) و کشور هنوز از پیامدهای اقتصادی رکود بزرگ رهایی نیافته بود.

به همین دلیل، در سال ۱۹۴۰ تنها ۷ درصد از آمریکایی‌ها از ورود کشورشان به جنگ حمایت می‌کردند.

اما در ۷ دسامبر ۱۹۴۱، ژاپن پایگاه دریایی آمریکا در پرل هاربر را بمباران کرد و حدود ۲۴۰۰ نفر از نیروها کشته شدند. ده‌ها هواپیما و کشتی جنگی نیز آسیب دید یا نابود شد. این حمله، آمریکایی‌ها را در حمایت از ورود به جنگ متحد کرد. تنها یک روز بعد، ایالات متحده علیه ژاپن اعلام جنگ کرد و اندکی بعد، پس از آنکه آلمان و ایتالیا نیز به آمریکا اعلان جنگ دادند، ایالات متحده با هر دو کشور وارد جنگ شد.

در آن زمان، آلمان تحت رهبری آدولف هیتلر، به پیروزی‌های نظامی پی‌درپی دست یافته بود. فرانسه پس از تنها شش هفته نبرد تسلیم شده بود. اتحاد شوروی (که پیش‌تر پیمان عدم تجاوز با آلمان امضا کرده بود) وقتی آلمان همان سال به آن‌ها حمله کرد، غافلگیر شد. بریتانیا نیز خود را منزوی و در اقلیت می‌دید.

اما با فرود نخستین نیروهای آمریکایی در اروپا در اوایل ۱۹۴۲، موازنه به‌تدریج علیه قدرت‌های محوری تغییر کرد. آلمان به‌زودی میان ضدحملهٔ شوروی در شرق و تهاجمی به رهبری آمریکا در غرب گرفتار شد و سرانجام در ۷ می ۱۹۴۵ تسلیم گردید. ژاپن نیز اندکی بعد، در ۱۴ آگوست و پس از آنکه آمریکا از بمب‌های اتمی علیه شهرهای هیروشیما و ناگازاکی استفاده کرد، تسلیم شد. رئیس‌ جمهور هری ترومن تصمیم به استفاده از سلاح هسته‌ای گرفت تا از تهاجم پرهزینه به ژاپن جلوگیری کند.

در پایان جنگ، حدود شانزده میلیون آمریکایی در اروپا و اقیانوس آرام خدمت کرده بودند؛ یعنی بزرگ‌ترین بسیج نیروهای نظامی در تاریخ آمریکا. هزینهٔ انسانی جنگ نیز بسیار سنگین بود: بیش از چهارصد هزار سرباز آمریکایی کشته شدند. در مجموع، حدود هفتاد میلیون نفر بر اثر خشونت، بیماری و قحطی ناشی از جنگ جهانی دوم جان باختند.

ساختن صلح پس از جنگ

با فروکش کردن آتش جنگ، آمریکا پیروز و با قدرتی بی‌سابقه در عرصهٔ جهانی ایستاده بود. افزون بر برتری نظامی، آمریکا دارای با ارزش‌ترین ارز جهان یعنی دلار بود که سایر ارزهای مهم به آن متصل شده بودند. همچنین اقتصاد کشور در طول جنگ جهش کرده و بین سال‌های ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ تقریباً دو برابر شده بود. در مقابل، اقتصاد اروپای غربی ۱۸ درصد کوچک‌تر شده و اقتصاد ژاپن به نصف کاهش یافته بود.

این توان اقتصادی و نظامی، آمریکا را در موقعیتی منحصر به‌ فرد برای ترویج صلح و رفاه پس از جنگ قرار داد. و این بار، برخلاف پایان جنگ جهانی اول، آمریکا تصمیم گرفت اروپا را بازسازی کند و ژاپن را از نو بسازد.

آمریکا به‌ویژه می‌کوشید مانع از آن شود که فروپاشی فیزیکی، اقتصادی و سیاسی اروپا، به گسترش نفوذ اتحاد شوروی بینجامد. اتحاد دوران جنگ میان واشنگتن و مسکو به‌تدریج به رقابت ژئوپلیتیکیِ جنگ سرد تبدیل شد. برای تقویت متحدان، وزیر خارجه، جورج سی. مارشال، در سال ۱۹۴۷ برنامه‌ای چند میلیارد دلاری برای کمک مالی اعلام کرد. همچنین آمریکا پذیرفت برای بازسازی ارتش‌های اروپای غربی کمک نظامی ارائه دهد. در سال ۱۹۴۹، آمریکا، کانادا و ده کشور اروپایی پیمانی نظامی با نام سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) تشکیل دادند. ستون اصلی این اتحاد، «امنیت جمعی» بود؛ تعهدی که بر اساس آن، حمله به یک عضو، به‌ منزلهٔ حمله به همه تلقی می‌شد. این اتحاد بی‌سابقه در زمان صلح، آمریکا را (با آن قدرت نظامی عظیمش) عملاً به مدافع اروپای غربی تبدیل کرد.

به همین ترتیب، آمریکا در آسیا، ژاپن را اشغال کرد و در بازسازی پس از جنگ آن یاری رساند. هنگامی که مائو تسه‌ تونگ در سال ۱۹۴۹ حکومتی کمونیستی را (برخلاف مخالفت آمریکا) در چین به قدرت رساند، ایالات متحده برای جلوگیری از گسترش بیشتر کمونیسم، چندین اتحاد دوجانبه با کشورهای منطقه برقرار کرد. دخالت آمریکا در جنگ کره، آمادگی این کشور برای استفاده از قدرت نظامی در برابر گسترش‌طلبی کمونیستی را تأیید کرد.

آمریکا پیشگام ایجاد مجموعه‌ای از نهادهای بین‌المللی برای تقویت همکاری در مسائل جهانی شد؛ از جمله سازمان ملل متحد، بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول که برای مدیریت امنیت بین‌المللی و سیاست‌های پولی تأسیس شدند. آمریکا طی هفتاد و پنج سال گذشته، از این نظام جهانیِ نهادهای چندجانبه (موسوم به نظم لیبرال جهانی) حمایت کرده است.

در پایان جنگ جهانی دوم (مرگبارترین درگیری تاریخ بشر) نخست‌وزیر بریتانیا، وینستون چرچیل، اعلام کرد که آمریکا «بر قلهٔ جهان» ایستاده است.

جایگاه آمریکا در جهان امروز چیست؟

آمریکا از زمان جنگ جهانی دوم، معمولاً نقشی فعال و رهبری‌کننده در نهادهای جهانی ایفا کرده است. واشنگتن روابط نزدیکی با متحدانی برقرار کرده که دیدگاه مشترکی دربارهٔ دموکراسی و نظم جهانی دارند.

اما جهان امروز شبیه دوران ابتداییِ پس از جنگ جهانی دوم نیست. چین در حال پیشرفت است، دموکراسی در حال عقب‌نشینی است و تهدیدهای بی‌سابقهٔ اقلیمی، اقتصادی، بهداشتی و امنیتی در حال افزایش‌ هستند. در داخل کشور نیز بسیاری از آمریکایی‌ها دوباره این پرسش را مطرح می‌کنند که آیا ایالات متحده از ایفای چنین نقش گسترده‌ای در جهان سود می‌برد یا نه. با مواجههٔ آمریکا با یک چشم‌انداز جهانی در حال تحول در سال‌های پیشِ رو، سیاست خارجی، ماهیت و دامنهٔ رابطهٔ این کشور با جهان، بار دیگر به موضوعی داغ و پرچالش تبدیل شده است.

ترجمه‌ای از یادداشت منتشر شدهٔ در وب‌سایت موسسهٔ CFR Education

دسته بندی ها : طرفداری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *