روزگاری که هیتلر برای گرینلند دندان تیز کرد؛ داستان ورود آمریکا به جزیرهٔ پرتقاضا
منبع : طرفداری
طرفداری تایمز | به نظر میرسد گرینلند یکی از دغدغههای همیشگی آدولف هیتلر بوده است. طبق یادداشتهای با عجله نوشته شده از گفتوگویی در هنگام ناهار به تاریخ ۲۱ می ۱۹۴۲، هیتلر به یاد میآورد که در جوانی بهندرت کسی بیش از فریتیوف نانسن، کاشف نروژی که در سال ۱۸۸۸ نخستین گروه عبور کننده از قلب گرینلند را رهبری کرد، توجه او را جلب کرده بود.
یکی از جلدهای باقی مانده از کتابخانه شخصی هیتلر شامل روایتهای دست اول از سفر اکتشافی گرینلندِ آلفرد وِگِنر، زمینشناس و کاشف مناطق قطبی است؛ سفری که در سال ۱۹۳۰ به مرگ وگنر انجامید و الهامبخش فیلم ماجراجویانه «S.O.S. Eisberg» در سال ۱۹۳۳ با بازی لنی ریفنشتال شد.
نسخه شخصی هیتلر از کتاب «تاریخ اکتشافات»، روایت این مأموریت تراژیک وگنر، در میان حدود ۱۲۰۰ جلد باقی مانده از کتابخانه خصوصی او، در مجموعه کتابهای نادر کتابخانهٔ کنگره آمریکا قابل مشاهده است. این تکنگاری ۱۹۸ صفحهای همانند بسیاری آثار دیگر، دارای برچسب مالکیت شخصی هیتلر است (نشان عقاب و صلیب شکسته)، اما از این جهت قابل توجه است که برخلاف اغلب آنها، فاقد هرگونه یادداشت دستنویس از سوی نویسنده، یکی از نزدیکان، یا حتی تحسین کنندهای دوردست است. این موضوع نشان میدهد که کتاب احتمالاً خرید شخصی بوده نه یک هدیه؛ نکتهای که با توجه به تاریخ انتشارش در سال ۱۹۳۳ (نخستین سال صدارت هیتلر) جالبتر میشود؛ درست زمانی که علاقه او به گرینلند از سطح شخصی به سطحی راهبردی تغییر یافت.
تا آوریل ۱۹۳۴، دولت هیتلر از گرینلند فهرستبرداری کرده بود: ۱۳۵۰۰ اسکیمو، ۳۵۰۰ دانمارکی، ۸۰۰۰ رأس گوسفند و نیز بزرگترین ذخایر جهان از یک منبع طبیعی راهبردی: کریولیت، یک مادهٔ معدنی ضروری برای تولید آلومینیوم در آمریکا. در سال ۱۹۳۸، هرمان گورینگ، یک گروه اکتشافی را به گرینلند اعزام کرد که ظاهراً هدفش مطالعهٔ گیاهان و جانوران جزیره بود. اما نیّت واقعی هیتلر شاید نه علمی، بلکه اقتصادی بود؛ چراکه سرپرست این مأموریت یک مهندس معدن به نام کورت هردمرتِن بود که پیشتر عضو همان گروه اکتشافی بدفرجام وگنر بود. هیتلر در پنج سال صدارت خود، زخمهای اقتصادی بیشماری به کشورش زده بود و این یورش به مناطق قطبی، بخشی از تلاشی گستردهتر برای جبران یکی از آنها به شمار میرفت.

در مسیر سوق دادن آلمان به سوی خودکفایی اقتصادی، هیتلر تعرفههای سختگیرانهای اعمال کرده، از ایفای تعهدات بدهی خارجی سر باز زده و تلاش کرده بود وابستگی کشور را به روغن نهنگ نروژی کاهش دهد. مشکل این بود که آلمان از روغن نهنگ نهتنها برای مارگارین، یکی از اقلام اصلی رژیم غذایی آلمانیها، بلکه برای تولید نیتروگلیسیرین، یکی از اجزای کلیدی صنعت مهمات، استفاده میکرد. واردات روغن نهنگ سالانه بین ۱۶۵ هزار تا ۲۲۰ هزار تن بود و بزرگترین هزینه ارزی کشور را تشکیل میداد. برای جایگزینی روغن نهنگ نروژی، پیشنهاد شد که «کشتیهای آلمانی با ماهیگیران آلمانی و تجهیزات آلمانی» بتوانند «ثروتهای دریا» یا فیشرایشتوم را «بدون پرداخت حتی یک پنی به کشورهای خارجی» برداشت کنند. بنابراین هیتلر ناوگان صید نهنگ آلمان را بسیج کرد؛ ناوگانی که بهتدریج جمعیت نهنگها در شمال را کاهش داد. در سال ۱۹۳۸، آلمانیها همچنین ۳۱ کشتی فرآوری روغن نهنگ در جنوب یخ زده، یعنی در سواحل جنوبگان، بههمراه دو ایستگاه فرآوری زمینی داشتند که توسط ۲۵۷ «قایق شکار» تأمین میشد. حتی برنامههایی برای اعلام «مؤسسات صید نهنگ» بهعنوان مستعمرات آلمانی تدوین شد.
در اواسط ژانویه ۱۹۳۹، دو «قایق پرنده» دوموتوره دورنیر (مدل Do 18-D) در امتداد سواحل جنوبگان پرواز کردند و حدوداً هر ۲۴ کیلومتر، میلههای فولادی سنگین مُهر شدهای با نشان صلیب شکسته و حامل پرچمهای نازی را رها کردند. این مأموریت محرمانه که زیر نظر گورینگ و به رهبری آلفرد ریتشر، یکی از برجستهترین کاشفان آلمان انجام شد، با هدف تثبیت ادعای ارضی «متناسب با گسترش منافع اقتصادی آلمان بزرگ» طراحی شده بود.
پروژه مرزبندی جنوبگان که ریتشر در ژانویه ۱۹۳۹ انجام داد، بخشی از تصرف اراضی در دوران صلح، به نام وحدت قومی و امنیت ملی بود؛ روندی که با الحاق اتریش در مارس ۱۹۳۸ آغاز شد و با تجزیه چکسلواکی در سپتامبر همان سال ادامه یافت.
هیتلر کسانی را که به استناد حقوق بشر با تصرف سرزمینها مخالفت میکردند «قلم بهدستها» مینامید. او در کتاب «نبرد من» نوشت که هیچ مرجع الهیای تعیین نمیکند یک ملت چه مقدار زمین در اختیار داشته یا اشغال کند: «مرزهای ملی را انسانها میسازند و تغییر میدهند.» بهزعم او، ادعای یک کشور بر یک سرزمین، بر توان تحمیل زورِ آشکار بر دیگری استوار است؛ اصلی که به گفته هیتلر به روزگار «قدرت شمشیر پیروز» بازمیگشت، زمانی که قبایل ژرمن با خون و آهن، قدرت خود را تحمیل میکردند. هیتلر نوشت: «Und nur in dieser Kraft allein liegt dann das Recht»؛ گزارهای که خلاصهاش به فارسی میشود: «قدرت، حق میآفریند.»
پس از حمله به لهستان در سال ۱۹۳۹، علایق هیتلر به نواحی شمالی، از اقتصاد به حوزه نظامی گسترش یافت. در ۸ آوریل ۱۹۴۰، هیتلر وزیر تبلیغاتش، یوزف گوبلز، را در جریان یک عملیات نظامی قریبالوقوع در دانمارک و نروژ قرار داد. به گفته هیتلر این حملهٔ پیشدستانه، اقدامی دفاعی در برابر تهاجم مورد انتظار بریتانیا و فرانسه بود که او تصور میکرد ممکن است از طریق اسکاندیناوی انجام شود (سوئد پیشتر بیطرفی خود را اعلام کرده بود). گوبلز در دفترچه خاطراتش نوشت: «حدود ۲۵۰ هزار نفر عملیات را اجرا خواهند کرد. بخش عمده توپخانه و مهمات از پیش منتقل شده و در کشتیهای زغالسنگ پنهان شدهاند.» صبح روز بعد، شش لشکر پیادهنظام، دو تیپ موتوری، یک واحد چترباز و صدها هواپیما، از جمله ۱۸۶ بمبافکن هاینکل، عملیات «وِزر مانور» را آغاز کردند. دانمارک تسلیم شد. نروژ مقاومت کرد و درهم شکسته شد. گوبلز نوشت: «وقتی هر دو کشور را داشته باشیم، انگلستان له خواهد شد»، زیرا آلمان میتوانست از اسکاندیناوی بهعنوان «پایگاه حمله» استفاده کند. اما آمریکا چه میشد؟ به نوشته گوبلز، آن کشور «برای ما اهمیتی ندارد»، زیرا تا زمانی که آمریکاییها بتوانند هرگونه کمک مادی برسانند (بهزعم گوبلز این فرایند هشت ماه طول میکشید) یا نیرو به اروپا اعزام کنند (۱۸ ماه)، جنگ به پایان رسیده است.
اما بیخبر از گوبلز، ناوهای گارد ساحلی آمریکا در همان زمان در مسیر گرینلند بودند. یک تحلیل راهبردی نشان داده بود که یک شلیک دقیق از سوی زیردریایی آلمانی یا یک اقدام خرابکارانه میتواند عملیات استخراج کریولیت در ایویتووت، در فیورد آرسوک واقع در جنوب گرینلند را فلج کند؛ عملیاتی که آمریکا مصمم به حفاظت از آن برای صیانت از تولید آلومینیوم خود بود.
هنریک کافمن، سفیر دانمارک در واشنگتن دی سی، خود را از دولت مستقر در کپنهاگِ اشغال شده توسط آلمان جدا کرد و اعلام داشت نماینده «منافع دانمارک آزاد» است؛ جایگاهی که آمریکا بهسرعت آن را به رسمیت شناخت. کمیسیون آمریکایی گرینلند تشکیل شد و با رضایت اسکه برون، مدیر استعماری گرینلند و متحد کافمن، کنسولگری آمریکا در گودهوب، پایتخت این جزیره (که امروز نووک نام دارد) گشایش یافت. کافمن بعدها به یاد آورد: «آمادهسازی مناطق برای احداث فرودگاهها، نخستین اقدام جهت استقرار نیروها بود. از آنجا که این مناطق برای آلمان و آمریکا به یک اندازه ارزشمند بودند، علاوه بر معدن کریولیت، از این نقاط هم دفاع به عمل میآمد.»
روزنامه آلمانی شوابیشر مرکور در ۹ ژوئن ۱۹۴۰ گزارش داد: «اسکیموهای گرینلند از دیدن اینکه آمریکاییها چگونه کنسولگری تازه تأسیس خود را سازماندهی میکنند، شگفتزده خواهند شد»، و هدف از اعزام «۱۰ افسر و ۱۶۷ نفر» آمریکایی با اهداف «صلحآمیز» به گرینلند را زیر سؤال برد. این روزنامه خاطرنشان کرد: «طبق حقوق بینالملل، گرینلند متعلق به دانمارک است.»
یک روزنامهٔ دیگرِ نزدیک به نازیها، اشتوتگارتر ان اس کوریر، نیز با یادآوری وضعیت حقوقی گرینلند، نوشت که حضور آمریکا باعث «نگرانی جدی» در دانمارک شده است: «بدیهی است که نمیتوان از تغییری در موضع دانمارک نسبت به این مداخله ظاهراً آمریکایی در اداره گرینلند، آخرین قلمروی استعماری دانمارک، سخن گفت.»
در ۹ آوریل ۱۹۴۱، دقیقاً یک سال پس از اشغال دانمارک توسط آلمان، وزیر خارجه آمریکا، کوردل هال، و کافمن، با موافقت مدیر استعماری گرینلند، «توافقنامه میان ایالات متحده آمریکا و دانمارک درباره دفاع از گرینلند» را امضا کردند. مقدمهٔ این توافقنامه، خطر قریبالوقوعی را برجسته میکرد مبنی بر اینکه گرینلند «ممکن است به نقطهای برای تهاجم علیه کشورهای قاره آمریکا تبدیل شود». موارد بعدی به آمریکا اجازه میداد بنادر را «بهبود و تعمیق» بخشد و «چندین زمین مناسب برای فرود، تأسیسات هواپیماهای آبنشین و ایستگاههای رادیویی و هواشناسی را که برای حفاظت از قاره آمریکای شمالی در برابر تهاجم خارجی لازم است» احداث، نگهداری و بهرهبرداری کند.

روز بعد رئیس جمهور فرانکلین دی روزولت، بهطور علنی از این توافقنامه تمجید کرد. در آمریکا، کافمن بهعنوان مدافع «دانمارک آزاد» لقب «پادشاه گرینلند» گرفت؛ در کپنهاگِ اشغال شده توسط نازیها، او به خیانت متهم شد.
در ۲۷ آوریل، وزیر خارجه دانمارک، اریک اسکاونیوس، با ادعای عمل به دستور پادشاه دانمارک، یادداشتی رسمی به هال ارسال و به اقدامات کافمن اعتراض کرد. اسکاونیوس نوشت که کافمن با امضای این توافق دوجانبه «برخلاف اراده و آگاهی اعلیحضرت»، و نیز «برخلاف کابینه و ریگسداگ دانمارک» (معادل کنگره آمریکا) عمل کرده است. او افزود: «دولت دانمارک ناگزیر شده است این توافق را از منظر قانون اساسی دانمارک و نیز حقوق بینالملل، فاقد اعتبار بداند.» اسکاونیوس نوشت که توافق آمریکا با «شخصی که نه کشوری پشت سر دارد و نه رئیس دولتی» یک «افسانه» بیش نیست.
اگر چنین باشد، این افسانه شبیه همان چیزی بود که دولت بریتانیا یک سال پیشتر پذیرفته بود؛ زمانیکه آلمان به فرانسه حمله کرد و رژیم دست نشاندهٔ ویشی را بر سر کار آورد. در ژوئن ۱۹۴۰، سرهنگ ۴۹ سالهای که فرماندهی لشکر چهارم زرهی ارتش فرانسه را در ضدحملات علیه آلمانیها در آبویل بر عهده داشت، پس از تسلیم فرانسه به لندن عقبنشینی کرد. بریتانیا این سرهنگ، شارل دوگل، را بهعنوان نماینده خود خواندهٔ «فرانسه آزاد» به رسمیت شناخت؛ دولت ویشی، دوگل را خائن و فراری اعلام کرد، درجه نظامیاش را سلب نمود، او را به خیانت محکوم کرد و غیاباً به مرگ محکوم ساخت.
آمریکاییها، همانند بریتانیاییها، میان تصرف فاشیستی با زور و اختیارات یک دولت منتخب دموکراتیک، تمایز قائل شدند. بنابراین همانگونه که دوگل بهعنوان نماینده مشروع فرانسه به رسمیت شناخته شد، کافمن نیز بهعنوان نماینده مشروع دانمارک و گرینلند شناخته شد. در چهار سال بعد، گرینلند به نقطهای حیاتی برای عبور و انتقال متفقین بدل شد (دارای حداکثر ۱۷ تأسیسات نظامی، از جمله فرودگاهها و پایگاههای دریایی که از عملیات استخراج کریولیت در ایویتووت حفاظت میکردند) و در آزادسازی صدها میلیون اروپایی در سراسر قاره نقش ایفا کرد. پس از پایان جنگ و بازگشت دولت منتخب دموکراتیک در دانمارک، این کشور با میل خود این حفاظتِ آمریکایی را در توافق «دفاع از گرینلند» در سال ۱۹۵۱ دوباره تأیید کرد؛ توافقی که تا امروز نیز معتبر است.
ترجمهای از یادداشت تیموتی دبلیو ریبک برای وبسایت The Atlantic












