بهای پیروزی؛ چرا بردن جنگ، همیشه به معنای بردن آینده نیست؟
منبع : طرفداری
طرفداری | جنگ اقدامی پرهزینه است. تا پایان جنگ ۹ ساله (۱۶۹۷-۱۶۸۸)، بدهی ملی انگلستان به حدود ۲۰ درصد درآمد ملی رسیده بود؛ رقمی که با معیارهای امروز پایین به نظر میرسد، اما برای دولتمردان آن زمان نگرانکننده بود. با این حال، همانطور که هر کسی که وام مسکن یا هر نوع وام دیگری داشته باشد میداند، آنچه اهمیت دارد فقط میزان بدهی نیست، بلکه هزینههای آن است.
با تثبیت این واقعیت که انگلستان (یا مطابق اتحاد با اسکاتلند در سال ۱۷۰۷، بریتانیای کبیر) هرگز در پرداخت بدهیهایش تأخیر نخواهد داشت و با نشان دادن توانایی پارلمان در افزایش مالیاتها در مواقع لازم، نرخهای بهره شروع به کاهش کرد. تا زمان جنگ هفت ساله در دهه ۱۷۵۰، دولت بریتانیا قادر بود با نرخ تنها ۳ درصد وام بگیرد. از نظر تئوریک، برنامه همیشه این بود که این بدهی ملی در یک مقطع «پرداخت و تسویه» شود.
مقامات مالی در سراسر قرن هجدهم اغلب اشاره میکردند که اگرچه پارلمان اجازه اخذ مالیات را بر مبنای وامگیری با نرخهایی مثلاً ۸ درصد داده بود، هزینه واقعی اغلب کمتر در میآمد (شاید ۴ یا ۵ درصد) و این تفاوت میتوانست برای کاهش اصل بدهی به کار رود. در اواخر دهه ۱۷۱۰، برخی مقاماتِ خوشبین معتقد بودند کل بدهی ظرف ۲۲ سال تسویه خواهد شد. اما این محاسبات خوشبینانه، واقعیت جنگهای طولانی و متناوب بریتانیا با فرانسه را نادیده میگرفت. پس از جنگ طولانی جانشینی اسپانیا و جنگ جانشینی اتریش، تا زمان آغاز جنگ هفت ساله (۱۷۶۳-۱۷۵۶)، بدهی دولت به حدود ۱۰۰ درصد تولید ناخالص داخلی رسیده بود.
با این حال، هزینه تحمیلی ناشی از این بدهی کاملاً قابل مدیریت بود. کشوری با بدهی بالا و نرخ بهره بالا که ناچار شود باز هم وام بگیرد، معمولاً در مسیر افول قدرت نظامی قرار میگیرد. اما بریتانیای قرن هجدهم، هرچند بدهی بالایی داشت (حتی بالاتر از بدهیای که فرانسه را به انقلاب کشاند) به دلیل نرخهای بهره پایین مبتنی بر اعتبار نهادی خود، بدهیای ماهیتاً متفاوت داشت.
همین چارچوب مالی بود که پشتوانه موفقیت بریتانیا در جنگهای جهانی دهه ۱۷۵۰ شد. بریتانیا میتوانست یک نیروی دریایی درجه یک را حفظ کند و به متحدانِ از نظر مالی ضعیفتر در قاره اروپا یارانه بدهد، تا ارتشهایشان را در میدان نبرد علیه فرانسه نگه دارند.
برای بریتانیا، بهویژه در نیمه دوم جنگ، جنگ هفت ساله واقعاً یک درگیری جهانی بود. در اینجا باید به مفهومِ گاه بحث برانگیز «جنگ به شیوهٔ بریتانیایی» پرداخت. در جنگ نه ساله، پادشاه انگلیس ویلیام اورانژ، که اصالتاً هلندی بود، بهدرستی نگران این بود که جمهوری هلند توسط همسایه بزرگتر جنوبیاش درهم کوبیده شود و بنابراین ارتش بزرگی از انگلستان را در فلاندر مستقر کرد تا مستقیماً در سطح قاره بجنگد.
تعهد مشابهی به جنگ قارهای در جنگ جانشینی اسپانیا (۱۷۱۴-۱۷۰۰) نیز وجود داشت، جایی که دوک مارلبورو پیروزیهای مشهور خود را در اروپا به دست آورد. این رویکرد همیشه در بریتانیا محبوب نبود. توجیه وجود نیروی دریایی آسانتر بود؛ نیرویی که نه تنها از یک کشور جزیرهای در برابر تهاجم محافظت میکرد، بلکه به حفاظت و گسترش منافع و تجارت رو به رشد بریتانیا در آن سوی دریاها نیز کمک میکرد.
پس از مرگ ملکه آنه در سال ۱۷۱۴ (که بدون وارث درگذشت) و با توجه به ضرورت حفظ جانشینی پروتستان، جرج یکم هانوفر همزمان پادشاه شد و متصرفات خود در آلمان را نیز حفظ کرد. در دهههای نخست دودمان هانوفر، برخی نمایندگان پارلمان بریتانیا تمایلی نداشتند ارتشهای بریتانیایی در خدمت آنچه منافع هانوفری در قاره اروپا به نظر میرسید، قرار گیرند. این دیدگاه که بهخوبی توسط ویلیام پیتِ بزرگ (عضو کابینه و عملاً مدیر راهبرد جنگی بریتانیا از ۱۷۵۶ تا ۱۷۶۱) نمایندگی میشد، نیاز به ارتشی بزرگ را کم اهمیت جلوه میداد، به اعزام گسترده نیروهای بریتانیایی به اروپا بدبین بود و در عوض بر حمایت مالی از متحدان، حفظ نیروی دریایی قدرتمند، و تصرف مستعمرات و متصرفات فرادریایی دشمنان تأکید داشت.
طرفداران این راهبرد استدلال میکردند که چنین رویکردی با نقاط قوت بریتانیا همخوانی دارد: فرهنگی دریایی که مزیت نسبی در قدرت دریایی ایجاد میکرد و داشتن توان مالی لازم برای پشتیبانی اقتصادی از متحدان. به هر حال، فرانسه کشوری بسیار بزرگتر بود و در نیروهای زمینی همواره برتری داشت. یکی از پیامدهای چنین سیاستی، فرصت تصرف مستعمرات فرادریایی فرانسه بود.

بریتانیا دقیقاً همین مسیر را در دهه ۱۷۵۰ پیمود. اگرچه یک ارتش کوچک بریتانیایی در آلمان جنگید (چنانکه در رمان «بختِ بری لیندون» اثر ویلیام میکپیس ثاکری روایت شده) و در نبرد میندن شهرت یافت، اما بخش اعظم تلاش جنگی بریتانیا خارج از اروپا متمرکز بود. افزون بر پیروزیها در هند و کبک، جزایر فرانسوی در سراسر کارائیب نیز تصرف شدند و در اواخر جنگ، بریتانیا به اسپانیا اعلان جنگ داد و هم فیلیپین و هم کوبا را به تصرف درآورد.
با این حال، هدف هرگز این نبود که همه این دستاوردها برای همیشه حفظ شوند. سیاستمداران قرن هجدهم میدانستند که مذاکرات صلح فرآیندی مبتنی بر بدهبستان است. در واقع، یکی از ویژگیهای معاهدات صلح آن دوره، وجود بندهای تجاری بود؛ طرف پیروز نه تنها ممکن بود برخی مستعمرات را تصاحب کند، بلکه دسترسی مطلوبتری برای صادرات خود به بازارهای تحت کنترل دشمن سابق مطالبه میکرد.
هدف بریتانیا در اواخر جنگ این بود که تا حد امکان سرزمینها را تصرف کند تا در مذاکرات صلحِ اجتنابناپذیر، گزینههای فراوانی داشته باشد. این راهبرد در مورد درگیری با اسپانیا، آنچنان که برنامهریزی شده بود، پیش نرفت. با توجه به کندی ارتباطات در قرن هجدهم، نیروی بریتانیایی که به مانیل حمله کرد، این کار را پیش از آن انجام داد که خبر جنگ به فیلیپین برسد؛ و زمانی که خبر تصرف به اروپا رسید، معاهدات صلح قبلاً منعقد شده بودند.
پیش از چانهزنی اجتنابناپذیر با فرانسویها، در داخل بریتانیا نیز بحثهای فراوانی درباره اینکه کدام غنائم باید حفظ شوند و کدام موارد باید در ازای صلح بازگردانده شوند، درگرفت. از ۱۷۶۰ تا ۱۷۶۳، مناظرهای شدید جریان داشت که برای انسان امروزی شاید مضحک به نظر برسد: آیا بریتانیا باید کانادا را نگه دارد یا گوادلوپ را؟ جزوههایی از نویسندگانی چون بنجامین فرانکلین تا اسقف کارلایل، به این بحث پرداختند.
این مناظره آنقدرها هم عجیب نبود. هرچند کانادا از نظر جغرافیایی بسیار بزرگتر و پرجمعیتتر بود، اما از نظر بازده اقتصادی فوری، جذابیت کمتری داشت. تجارت پوست سگ آبی خوب بود، اما گوادلوپ یک جزیره شکر بود و شکر در قرن هجدهم کالایی بسیار ارزشمند و پرتقاضا در اروپا محسوب میشد. البته بازده مالی فوری گوادلوپ باید در برابر استدلال امنیتی قوی برای کانادا سنجیده میشد: امید میرفت که حذف یک مستعمره فرانسوی در شمال مستعمرات سیزدهگانه بریتانیا در آمریکای شمالی، نه تنها امنیت آنها را تضمین کند، بلکه در نهایت هزینههای نظامی نگهداری پادگانها را کاهش دهد.
این بحث گاه تلخ میشد. ارل بوت، که در پایان جنگ دولت را رهبری میکرد، در روزنامه «نورث بریتون» متهم شد که جذابیت پوست سگ آبی را درک نمیکند و به طنز چنین نقل شد که میگوید: «اگر بانویی آنقدر ظریف است که به گرمای مصنوعی نیاز دارد؛ ما برای این منظور گربه و سگ داریم… آن هم با چنین زبریِ دلپذیری.»
در نهایت، بریتانیا امنیت مستعمرات آمریکای شمالی خود را بر بازده یک جزیره شکر ترجیح داد. اما همانطور که برخی ناظران تیزبین در جنگ جزوهها دریافتند، این تصمیم پیامدهای بلندمدت معکوسی داشت. حضور یک مستعمره بزرگ فرانسوی در کانادای امروزی، دست کم یکی از دلایل روشن اتکای آن مستعمرات به بریتانیا برای امنیت بود.

چنانکه یکی از مهاجران بریتانیایی در دهه ۱۷۶۰ نوشت: «همسایهای که اندکی ما را در بیم نگه دارد، همیشه بدترین همسایه نیست.» حذف تهدید فرانسه، انگیزههای آن مستعمرات را تغییر داد. پیش از معاهده پاریس، عضویت در امپراتوری بریتانیا هزینههایی داشت، اما مزیت روشنِ حفاظت در برابر فرانسه را نیز به همراه میآورد.
پس از آن معاهده، هزینهها باقی ماندند و حتی افزایش یافتند، زیرا بریتانیا کوشید بار بیشتری از اداره امپراتوری را بر دوش مستعمرات بگذارد، اما مزایا بسیار محل تردید شد. معاوضه گوادلوپ با کانادا، در تحلیل نهایی، شاید برای بریتانیا به قیمت از دست دادن آمریکای شمالی تمام شد. نهادهای این کشور این امکان را فراهم کردند تا یک جنگ جهانی را ببرد، اما ناتوانی در درک انگیزهها، این پیروزی را توخالیتر جلوه داد.
آنچه خواندید، بریدهای از کتاب «خون و غنیمت؛ اقتصاد نبرد، از وایکینگها تا عصر امروز» بود که ابتدا در وبسایت فارن پالیسی منتشر شد.












