طبق داستانی که سیسروس تعریف می کند، در نیمهی اول قرن چهارم پیش از میلاد مسیح. ِ دینوسیوس فرمانروای سیراکوس در سواحل جنوبی ِ ایتالیا (سیسیل) بود. داموکلس، یکی از نورچشمیهای او، اما در حسرت تاج و تخت ِ دینوسیوس بود و از زندگی (بخوان اندازهی قدرت و داراییاش) ناراضی. به ثروت و قدرت فرمانروا رشک میبرد و او را خوشبختترین انسان روی زمین میدانست.
. دینوسیوس باخبر میشود و تصمیم میگیرد، درس عبرتی به او بدهد و فانی بودن قدرت را بویژه در مقام فرمانروایی بزرگ نشاناش بدهد. از او دعوت و پذیرایی شایانی میکند و از دامکلوس میخواهد روی تخت ِ فرمانروایی جلوس کند. پیش از آن اما سپرده بود، شمشیر تیزی بر بالای تخت ِ فرامانروایی بیاویزند؛ شمشیری که فقط با موی اسب از سقف آویزان بود و تکان میخورد. داموکلس، حیران و با عیشی منقص شده از دینوسیوس معنی ِ شمشیر را میپرسد. پاسخ میشوند: این شمشیر نماد دشمن و خطری دایمی است که به خاطر قدرت و ثروت در معرض همیشگی ِ آن قرار دارم. ثروت و قدرت به هیچ وجه از جان ِ من حفاظت نمیکند. داموکس درمییابد: هرکه بامش بیش، برفاش بیشتر.






























